محمد معصوم البكري ( نامى )

168

تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )

پسنديده نيست ، و بى رخصت ميرزا شاه حسن قلعه سپردن « 1 » هم سزاوار نه . پادشاه او را معذور ( f . 124 b ) داشتند . و چون غله كم بهم مىرسيد ، مهتر اشرف كه مير بازار بود نزد سلطان محمود خان فرستادند و خان مذكور « 2 » پانصد خروار غله بمردم پادشاهى و بعضى « 3 » از ماكولات فرستاد « 4 » . و اين خدمت او مستحسن افتاد . و در همان ايام امير طاهر صدر و سمندر بيگ را كه از ملازمان معتمد شاهى بودند پيش ميرزا شاه حسن به تهته فرستادند ، و بمواعيد عنايات و مواثيق اخلاص او كه در حضور حضرت فردوس مكانى بابر پادشاه فيما بين واقع شده بود بجانب ميرزا شاه حسن نوشتند . ميرزا شاه حسن فرستادهاى پادشاهى را بادب و اعزاز ديد ، و ميرزا شاه حسن به خود قرار داد ، كه چون بندگان حضرت پادشاه تشريف آورند از هاله كندى تا بتوره آن طرف آب را به خرج بيوتات پادشاهى واگذاشته ، و بعد از تمهيد عهد و پيمان بملازمت ايشان مشرف گشته ، با لشكر و خدم خود تسخير مملكت گجرات را پيش نهاد همت ساخته ، بعد از فتح آن ولايت مراجعت خواهم نمود . و به همين قرار داد جناب سيادت پناه شيخ ميرك پورانى و ميرزا قاسم طغائى را با پيشكش لائق بملازمت ( f . 125 a ) حضرت پادشاه فرستاد . اين مردم در نواحئ بلدهء بهكر بملازمت حضرت مشرف گشته حقيقت اخلاص و التماس ميرزا شاه حسن را بعرض همايون پادشاه رسانيدند ، و عرضه داشت گذرانيدند . مضمون عرضه داشت اين بود كه « ولايت بهكر محصول كم دارد ، و ولايت چاچكان در معمورى و آبادانى و كثرت زراعت و بسيارئ غله ممتاز است . مناسب دولت آنست كه عنان عزيمت به آن صوب منعطف سازند و آن را در تصرف در آرند « 5 » ، كه هم سپاه دولت را فراغت بود و من هم به خدمت نزديك خواهم شد . دولت به من قرين

--> ( 1 ) ف : « بيرون قلعه آمدن » بجاى « قلعه سپردن » ( 2 ) د ندارد : « فرستادند و خان مذكور » و ليكن در خط ديگر دارد « رفت و او » ( 3 ) ف : برخى ( 4 ) ف : داد ( 5 ) ف : دارند